چه وضعی شده!دوستی هم نمونده برامون

مملکت چرا اینطوری شده چرا همه چی اینقدر بهم ریخته ست کار اداری داشته باشی انقدر اینور و اونورت میکنن که اعصاب و روانت پریشان بشه،یه روز برق قطعه روز بعدش سیستما مشکل دارن روز بعد کارشناس نیست روز بعدش رییس نیست امضا بزنه اخرشم چاپگرشون خرابه؟ میری دفتر پیشخوان کارت انجام نمیشن پول ازت میگیرن اعتراض میکنی میگن وقت گذاشتیم انگاری نشسته وسط بیابان داره برات درخت میکاره پول عرق ریختنشو بگیره... هی خودتو کنترل میکنی که نزنی لت و پارش کنی🫤🫤🫤...آخه چرا اینجوریه اوضاع چراااا؟؟؟

عصر که میشه میگم نرم تو فضای مجازی با یه دوستی برم بیرون قدم بزنم ولی هیچکی وقت نداره همه گرفتارن هیچ‌ دوستی هم نمونده برامون 😓😓😓😐😐😐

گودبای بلاگفا

این روزها از داغ پسران و دختران پر پر شده ایران دلمون داره پاره پاره میشه ما تا ابد عزاداریم🖤🖤🖤🏴🏴🏴✋🏻✋🏻✋🏻

یه جمعه دیگه هم گذشت ...

یادمه توی دوره دبیرستان که بودم توی همه کتابام یادگاری مینوشتم از حال و اتفاقات اون روز و ساعت ...و میگفتم ده سال بعد یا بیست سال بعد اگه زنده بودم توی این ساعت و روز و ماه و سال چیکار دارم میکنم و کجام ...ولی یکی از نادوستان احمقم کتابامو به امانت گرفت و دیگه برنگردوند😡

به هرحال اون روزها گذشت و گذشت و امروز الان اینجام با حالی بد و نگران بابت اتفاقات بده وطن😔😔😔و دوست دارم هرچه زودتر برگردم...

ناشناس ...

هرشب برای اونایی که هیچوقت نمی شناختمشون اشک میریزم😢

این روزها🏴

😢🏴

دلتنگ خونه م

دلم میخواد روزها تندتند بگذره و هرچه زودتر برسم به پنج شنبه ۲۱ اسفند چون اون روز تا یکشنبه یا دوشنبه هفته بعدش که ۲۴ و ۲۵ اسفند هست باید برگردم ایران و چند روز اخر اینجاموندن به عشق بازگشت به وطن خیلی خاطره میشه،هر روز دارم روزامو میشمرم تا اون روز برسه😔

روزهای دیر گذر

نمیدونم چرا اینجا تا این حد زمان کند میگذره،عید امسال که برگشتم ایران اصلا نفهمیدم چطور ۹ ماه گذشت و رسیدیم به پائیز و آخرای پاییز دوباره برگشتم اینجا،قصدم این بود که ماندگار بشم و دنبال اقامت باشم ولی هرجوری فکر میکنم من آدم اینجا بمان نیستم امروزم دکترمون موقع دادن حقوق ، گفت میخوای چیکار کنی؟ اگه دوست داری بمونی من پیگیر کارای اقامتت بشم و هزینه هاشم خودم میدم (دقیقا تکرار حرفای پارسال)ولی من گفتم احتمالا تا یکی دوماه دیگه برمیگردم ایران و فکر نکنم دوباره تمایلی به اینجا اومدن داشته باشم.

بفهم دلم با ایرانهههههههه ایران😔😔😔😭😭😭😭

زندگی عادی!

ما توی این چند سالی که از خدا عمر گرفتیم یادمون نمیاد که چه وقت عادی زندگی کردیم چون ما دهه شصتی هستیم و همش دچار آشفتگی بودیم،ماها دلمون فقط به خاطرات دوران کودکیمون خوشه سالهایی که کارتون ها و بازیها و عروسیهاش دیگه هیچوقت تکرار نمیشه،از امروز میخوام بشینم کارتونهای قدیمی رو ببینم تا بازم وقتم زودتر بگذره، صبح داشتم گالیور میدیدم و جزیره ناشناخته امشبم احتمالا موقع خواب موش کوهستان رو ببینم، توی این مدت قطعی اینترنت ایران حال و روز روحیم داغونه، فعلنه هم که نمیتونم برگردم ایران و باید روز شماری کنم تا اخرای اسفند😔

هفته دوم

یک هفته از قطع سراسری اینترنت گذشت ، من اینجا نگران خونواده و فک و فامیل هر روز استرس دارم،نمیدونم تا کی میخواد این وضعیت ادامه داشته باشه.

امروز آسمون ابری بود و الان این لحظه داره بارون میاد...

میخوام از این به بعد بیشتر پست بذارم تا این یکی دوماه اینده هم زودتر بگذره برام😔

توی اینستا که استوری و پست میذارم فقط چندتا از برو بچه هامون که خارج از کشورن لایک میکنن یا کامنت میدن،اینجا که هیچچ خبری نیست😐

جانم فدای ایران

دوست داشتم الان و در این شرایط تو کشور خودم باشم،اینجا فقط میتونم از طریق اینترنت خبرها رو پیگیری کنم و هر لحظه با نگرانی چک میکنم،از دیشبم که اینترنتا قطعه پیامک هم ارسال نمیشه و نگرانی من بیشتر شده😢😢😢امیدوارم هیچ کس صدمه نبینه و بهترین روزها در انتظار مردم عزیزمون باشه پاینده باد ایران و ایرانی♥️🙌🏻🙌🏻🙌🏻

استانبول

دوباره برگشتم استانبول و سر کار قبلیم،نمیدونم تا کی میخوام بمونم ممکنه یه ماه و یا یک سال...اصلا فکرشونمیکردم دوباره برگردم و چندین باری که از محل کار قبلیم باهام تماس گرفتن گفتم نمیتونم بیام و جدی هم بودم ولی نمیدونم چطور شد که یهویی تصمیم گرفتم برگردم.توی این چند وقتی که اینجام گاهی که از پلکان بالا پایین میرم با خودم میگم ینی چی تو اینجا چیکار داری واقعا این خودمم دوباره برگشتم اینجا؟؟؟ منکه چند وقت پیش این منطقه روتوی گوگل ارث سرچ‌ میکردم! همون محل کار همون پلکان ها همون آشپزخونه همون کوچه همون نونوایی نزدیک محل کار همون خیابون که فروشگاهها توش هستند و قبلا میرفتم خرید!

واقعا ادم نمیدونه سرنوشت اونو به چه سمتی میبره؟ شاید یه روز رفتم ایتالیا و یا مراکش! چون این دوتا کشور رو هم که خیلی دور نیستن دوست دارم ببینم...

هی بگذر بگذر که چی بشه...خخخ

تو زودتر بگذر و تو زودتر بیا تا زودتر بگذرد زمان گذر...

عجب جمله سنگینی(شکلکا کو؟)

بعده مدتهای بسیار مدید اولین باره دارم با کامپیوتر رومیزی پست میذارم و شکلکها رو پیدا نمیکنم!!!

انگاری کار با کامپیوتر رو فراموش کردم

موبایل واقعا وحشتناکه...

کامپیوتر رومیزی چقدر نوستالژیک و جذابه...

خیلی وقت هم بود سر نمی زدم به وبلاگم ولی این دور شدنها باعث میشه آدم فکر کنه دیگه حس و حالی برای نوشتن و حرف زدن و بحث کردن نیست و این خیلی بده.

نوشتن انرژی و انگیزه میده البته قبل کامپیوتر روی کاغذ مینوشتیم و اون جذابتر هم بود اما مخاطبی نداشت، شاید کم کم بهتره که عقب گرد کنیم و برسیم به کاغذ کاهی و مداد و میز تحریر چوبی قدیمی...خخخ

                

کار اداری

چرا هر کار اداری که تواین مملکت داریم همیشه زمان بر و اعصاب خورد کنه؟ چرا کارمندای ادارات با مردم عادی بدون پارتی هیچوقت با احترام برخورد نمیکنن؟؟؟ بخاطر یه کار کوچیک بیمه ای دهنم آسفالت شد تا انجام بشه،خیلی راحت میگن یرو هفته بعد بیا درصورتی که میتونن همون لحظه سیستمی انجامش بدن.اصلا بهم ریختن اعصاب و روان ملت براشون اهمیتی نداره...ولی بازم خداروشکر که ما مردم عادی هستیم.

من میتونستم مثه خیلیهای دیگه با استفاده از موقعیتهایی که داشتم شغلهای خوبی پیدا کنم ولی نخواستم و از این بابت خوشحالم.چون همیشه برای خودم بودم و منت دار کسی نبودم.

خدارو شکر بخاطر همه چی🤲🏻فقط ازش میخوام پولای بیشتری سمت ما بفرسته و سلامتی ...فقط همین متشکریم خدا🙌🏻🙌🏻🙌🏻

ترس از شروع

یه سندرومی داریم به نام ترس از شروع:
همون حالتیه که آدم مدام کارو عقب می‌ندازه چون فکر می‌کنه هنوز آمادگیشو نداره یا حتما خراب می‌کنه، در حالی که با یه قدم کوچیک، اون ترس خیلی وقتا از بین میره...

جملات ک س ش ع ر ی☝🏻
والا تو این اوضاع هزارتا از این سندرومها تو‌وجودمون هست

بهترین کار اینه که هیچ کاری نکنیم🤔😒😒

...

آدم دور و برش چقدر مثلا فامیل و دوست مثلا نزدیک داره؟ فامیلایی که همیشه و در همه شرایط اگر براشون سنگ تموم نذاشتی ولی حداکثر تلاشتو کردی تا در حد توان کمکشون کنی،چه مالی و چه فکری...

حالا همون ها دقیقا جایی که باید هواتو داشته باشن و نیاز داری اصلا توجهی نشون ندادن،تو بنا رو براین میذاری که اونها فکر میکنن تو به اندازه کافی توانمند هستی و لزومی نمیبینن که جلو بیان اما این دلیل خوبی نیست چون حداقل به صورت کلامی میتونستن بهت بگن آیا نیاز به حمایت داری یا نه؟نیاز داری حداقل در مورد این موضوع حرف بزنیم؟

کلا میخوام بگم فقط خودتی و خودت و انقدر باید از همه نظر قوی باشی که اگر تو همچین شرایطی قرار گرفتی بگی به درک من که نیازی نداشتم ولی خیلیا ذات واقعی خودشونو بهت ثابت کردن...

دارائی خدا...


طولى نخواهد كشيد كه لبخند خواهى زد و خواهى گفت:
خدايا، اين بيشتر از چيزى است كه برايش دعا كرده بودم...

البته من خیلی خیلی بیشتر از اون چیزی میخوام که آرزو دارم چون خدا انقدر وضعش خوب هست که خواسته من دربرابر دارائیش حتی ازغباری در مقابل کل آفرینش هم کمتر باشه...

نمیدونم حرفم درست بود یا نه؟ 😓

فقط اینو میدونم که خدارو خیلی دوست دارم و بلند بلند میگم خدایا شکرت خدایا شکرتتتتتت

غر زدن ممنوع

اصلا دوست ندارم غر بزنم اما...

یه قفل روغنکاری شد قفل ساز: ۱۰۰ تومن دستمزد...

بهانه؛قیمت این قفل داداش الان بخری ۶۰۰ تومنه😐اصلا دلار میدونی چنده؟؟؟...

پنکه زمینی باز و بست و روغنکاری ۶۰۰ تومن دستمزد...🤔😯

بهانه تعمیرکار؛میدونی داداش همین پنکه الان ۴ تومن قیمتشه.البته دلارم الان رفته بالا

یه سری از مردم شریف ما به شدت بی شرف و بی انصاف و بی همه چیزن،به بهانه های مختلف میخوان پوست ملتو بکنن

آخه بی شرفه نامرد دستمزد تو‌چه ربطی به گرانی اجناس و قیمت دلار داره؟ تو که جنس و قطعه ای اضافه نکردی فقط دست مبارکتو روغنی کردی...

میگن به اهل زمین آسان بگیر اگه میخوای اهل آسمان بهت آسان بگیرن

بدون تعارف به کسانی به بهانه های مختلف میخوان که خون ملتو تو شیشه کنن بگم بعده مرگ توی آسمون کونتون گ ا ئ ی د ه ست...

اهل آسمان برای دیدار شما حروم لقمه ها لحظه شماری میکنند🖕🏻🖕🏻🖕🏻

ادامه نوشته

کلافه ام

این روزا خیلی کلافه م

از قطعی برق

قطعی اینترنت و فیلتر و سرعت پائینش

از قطعی غیر قابل تحمل آب

از اجبار به سکوت و دم نزدن و اینکه بدونی همینی که هست رو باید تحمل کنی...

بازارام که خراب...😖😖😖

حکایتی از عطار نیشابوری

آورده اند کـه مردی از دیوانه اي پرسید اسم اعظم خدا را میدانی؟ دیوانه گفت: نام اعظم خدا نان اسـت اما این را جایی نمی توان گفت. مرد گفت: نادان شرم کن! چگونه اسم اعظم خدا نان اسـت؟ دیوانه گفت: در قحطی نیشابور چهل شبانه روز می گشتم، نه هیچ جایی صدای اذان شنیدم و نه درِ هیچ مسجدی را باز دیدم. از آنجا بود کـه فهمیدم...🤔🤨

فلش بک دهه شصت

گاهی یه موسیقی و یا بوی یک عطر قدیمی برت میگردونه به چندین و چند سال قبل و یا حتی به دوران کودکی،قدرت مغز انسان بی نظیره چون ته حافظه تمامی خاطرات گذشته ذخیره شده و هیچوقتم پاک نمیشه و فکر میکنم در یک فضای ابری هم ذخیره میشه چون ظاهرا بعده مرگ هم همه خاطرات سرجاش میمونه وگرنه که هیچ کدوم از اعمالمونم عقوبت یا اجری نخواهد داشت البته این برداشت ذهنی خودمه و از اصل واقعیت ماجرا خبر ندارم.

به هرحال اینکه گاهی مرور خاطرات گذشته واقعا روح ادم رو جلا میده مخصوصا برای ما دهه شصتی ها😍😍😍

امروز ...

فرق روزهای خوب و بد زندگی اینه که روزهای بد رو همون موقع می‌فهمی، اما روزهای خوب رو بعدها که خاطره می‌شه می‌فهمی...

جمعه ها

از دوران تحصیلم هیچوقت جمعه هارو دوست نداشتم اونم به این دلیل که دوست داشتم برم مدرسه و درس بخونم و دوستامو ببینم،بعبارتی مثه ... درس خون بودم و عاشق درس خوندن و علم ولی در نهایت تو این مملکت هیچ ...نشدم.بزرگتر که شدم چند سال مغازه دار شدم حالا اونوقت بازم از جمعه ها بدم میومد چون تعطیل بودم و مشتری نداشتم.😐😅

ساختن

تو عقب نیستی
تو مشغول ساختن چیزهایی بودی که بقیه از بدو تولد داشتن

اونا فقط داشتن ولی تو ساختی...

عبور

آدم هایی که ما را رنج می دهند،
خیلی اوقات رنج کشیده هایی هستند
که از زخم های خودشان نتوانستند عبور کنند...


کلمبیا

نمیدونم چه علتی داره که من به شدت عاشق کشور کلمبیا هستم وهمیشه دوست داشتم و‌دارم یه روزی بتونم برم اونجا، خیلی دوست داشتم اگه امکان داشت توی یکی از دهکده های مرموز و رویاییه کلمبیا به دنیا میومدم وکاملا با اونجا اشنا میشدم.

ممکنه من زندگی قبلیم توی کلمبیا اتفاق افتاده باشه،در یک روستای ساحلی زیبا و من هم یه ماهیگیر بودم که با یه قایق کوچیک توی سواحل زیبا ماهیگیری میکردم و بعدش تو ساحل شنی رو صندلی مینشستم و با یه دست نوشیدنی میزدم و با اون دست سیگار برگ میکشیدم و از دیدن بیکران دریا و صدای امواج لذت میبردم و شایدم در یک روستا در عمق جنگل زندگی میکردم و یه تیکه زمین زیبا تو دل جنگل داشتم و داخلش کشاورزی میکردم و یه مقدار هم غذا وامکاناتمو از دل جنگل بدست می آوردم!!!

سواحل زیبای کارائیب، اقیانوس زیبای آرام،جنگلهای بکر و درختان قهوه وسیگاربرگ...

ینی من عاشق کلمبیا هستم فکر میکنم از نظر جغرافیای یکی از زیباترین و رویائی ترین کشورهای دنیا باشه 😍

زمین گرده

از گابریل گارسیا پرسیدند: اگر بخواهی کتابی صد صفحه ای درباره امید بنویسی، چه می نویسی؟

گفت: 99 صفحه رو خالی میذارم، صفحه آخر، سطر آخر می نویسم: یادت باشه زمین گرده، هر وقت احساس کردی به آخر رسیدی شاید در نقطه شروع باشی.

زندگی ساختنی است، نه ماندنی

بمان برای ساختن ،نساز برای ماندن...

منتطرنباش کسی برایت گل بیاورد، خاک را زیر و روکن، بذر را بکار،از آن مراقبت کن، گل خواهد داد.

از چشم افتاده ...

دیدید بعضیارو دوست دارید و میخواید بهش نزدیک بشین ولی انقدر بازی در میاره که دیگه نمیخواید حتی یه ذره هم بهش فکر کنید بعدها اون هرچی هم که تلاش کنه بهت نزدیک بشه اصلا برات مهم نیست و ارزشی نداره...شاید هر روز کنار دستتم باشه ها ولی ...


اونجاس ک میگن طرف از چشم افتاده 😕

نوشابه

اولین باری که نوشابه خوردم رو که یادم نیست ولی اولین باری که نوشابه خریدم رو یادمه،اون روز بابام بهم یه اسکناس ده تومنی داد که برم نوشابه شیشه ای بخرم. محل ما یه بقالی چوبی داشت که جلوش یه سکوی تقریبا ۱.۵ متری در طول ۷ یا ۸ متری داشت که ما گاهی برای بازی اونجا میرفتیم البته زمانی که صاحب بقالی نبود و برای استراحت میرفت خونه.

خلاصه اینکه رفتم و یه نوشابه شیشه ای زرد گرفتم و بقال دربشو باز کرد که بخورم منم اومدم رو سکو و با افتخار کون بطری شیشه ای رو دادم بالا و یه قلپ خوردم که یهویی بطری سر خورد و افتاد و شکست،آخه بچه بودم و‌دستام قدرت نداشت محکم نگهش دارم،هیچی دیگه اقای بقالم با عصبانیت اومد و گفت چیکار کردی بچه پولتو بده ببینم و کل ده تومن رو گرفت و گفت هم پول نوشابه هم شیشه ای که شکستیو ازت گرفتم حالا بدو برو خونه! بعله دیگه اینطوری بود که اولین نوشابه زرد شیشه ای که خودم خریدم زهرم شد و با بغض و آه رهسپار خونه شدم و تا چند روز عزادار نوشابه بودم🤦

...

راستی اینم بگم هرطوری که فکر میکنم میبینم اون بقال بی انصاف حداقل باید یه دونه نوشابه دیگه خودش باز میکرد بهم میداد ولی ظاهرا آدم عبوس و بد دل و بدرد نخوری بود که نتونست دل یه بچه رو شاد کنه😐😐😐روحش ناشاد😂😂😂😆😆😆

اجاره آتاری و ویدئو

بچه که بودیم عاشق آتاری و ویدئو بودیم ولی اون زمان نمیدونم چرا خونواده ها هیچ اهمیتی به علایقمون نمیدادن ‌ این طور لوازم رو برامون نمیخریدن؟!!! البته ویدئو که ممنوع بود ولی آتاری مشکلی نداشت و ما مجبور میشدیم با بچه های دیگه پول روهم بذاریم و اجاره کنیم.فکر کنم پول مثلا چهار پنج بار اجاره پول یه دونه دستگاه میشد!!! حالا دلیل اینکه پدر و مادرا رقبتی به خرید نشون نمیدادن هنوز برام سواله?🤔

الان امروزه توی هر خونه ای انواع وسایل الکترونیکی و بازی و سرگرمی پیدا میشه ولی خب بازم هیچکدوم جذابیت یه دست اتاری بازی کردن رو ندارن😍

یه بار داداش بزرگه همون دوستم که رفتیم سرزمینشون کرم شب تاب دیدیم و البته از طرفی داداش بزرگترشونم داماد ما می شد یعنی شوهر خواهر بزرگم گفت یه روز بیاین ویدیو بذارم ببینین البته خیلی سری بهمون گفت و روز موعود با کلی تشریفات فوق سری رفتیم خونشون و منو‌دوستم نشستیم که ویدیو روشن بشه ولی اونجا چیزی نبود جز یه تلوزیون!!!نگو داداش بزرگه ویدیو رو گذاشته بود توی صندوق و زیر صندوق رو سوراخ کرده بود و دوتا فیش ویدیو رو با کلی جیمز باند بازی و روسری پیچ شده وصل کرده بود پشت تلوزیون😆😆😆

خلاصه اون روز فکر کنم یه فیلم بورسلی دیدیم و سورپرایز نهایی هم یه شوی عربی بود که تو اون سن با اون ترانه های شاد و خاصش و رقص عربی مارو خرکیف کرده بود و تا یک هفته برای دوستای دیگه مون سوژه برای تعریف کردن پیدا کرده بودیم.😂😂